X
تبلیغات
رایتل
شنبه 8 تیر‌ماه سال 1387
رخنه‌های خالی وجودم....

 

خسته از تمامی پنجره‌ها...

خسته از شلاق بی‌رحمی...

دیگر بار لب گشودن تا سخنی بیابم و بگویمش....

اما غمی یافتم در سکوت همه لبها...

خواستم نگاهی بکنم و پنجره‌ای یافتم که کودکان زندگی با سنگهای بهار آن را شکسته بودند...

من طمع بر آسمان بستم و جسمی یافتم که پا بر زمین گذاشته بود...

کاش نمی‌گفتمش ٬ تمام آنچه را که گفته بودم تا اینگونه نپیچد کلاف احساسش در رخنه‌های خالی وجودم ...

تا تنها مرگ٬ این آخرین آشنای شعرِ زندگی را از بر کند...